اما چیزی نگفت. با خشرویی به استقبالش رفت و با اینکه حمید فقط یه سلام کرد اما فهیمه لبخن زنان به سمت آشپز خونه رفت .میدونست شوهرش وقتی بر می گرده چای میخوره
با یه سینی چای وارد اتاق شد و روبروی حمید نشست. حمید فقط پرسید چه خبر
فهمیه وقتی حال حمید رو دید بسنده کرد به یه حرف کوتاه که سلامتی خبری نیست
میدونست این جور موقعها حمید زیاد حوصله نداره و بهتر اینه که سکوت کنه
بعد از ناهار خوردن و استراحت ..هنوزم حال حمید خوب نشده بود.
فهمیه نگران شده بود. احساس می کنم زیاد خوب نیستی؟
اتفاقی افتاده. اگه فکر می کنی میتونم کمکت کنم بگو..حمید کلافه و عصبانی بود
نه چیزی نشده...
باشه. ولی من نگرانتم دوست ندارم شریک زندگیم اینقدرناراحت باشه و من خیالم نباشه
...
چند دقیقه بعد حمید شروع کرد به صحبت کردن با فهمیه راجع به مشکلی که پیش اومده بود تو ادره
فهیمه با صبر و حوصله و دقت صحبتای حمید رو گوش کرد
و بعد گفت حق داری ..ولی نگران نباش پاشو دو رکعت نماز بخون و از خدا بخواه توکل بهخدا حتما حل میشه
...چند ساعت بعد تلفن به صدا در اومد و حمید با خوشحالی صحبت رو تموم کرد.
... فهمیه جان .مشکل حل شد..

یه زن باید بدونه چه موقع باید حرف بزنه و چطوری و کجا صحبت رو شروع کنه
و این کار سیاست های خاص خودش رو داره. نباید روحیه مرد رو با روحیه زنان مقایسه کنی
چون خیلی فرق می کنه...نباید انتظار داشت وقتی مرد خسته از سر کار بر می گرده
زن هم بدون ملاحضه شروع کنه به حرف زدن و ... بعدشم مشکلات خاص خودش.



